خاطرات جنگی
به روایت از مریم اردمه ای : محمد مهدی گفت: یک روز سوار ماشین شدم و می خواستم از پادگان خارج شویم. به محض خارج شدن از نقطه ای که قبلاً آنجا بودیم، خمپاره ای افتاد و منفجر شد و ما جان سالم به در بردیم.
به روایت از مریم اردمه ای : محمد مهدی گفت: یک روز سوار ماشین شدم و می خواستم از پادگان خارج شویم. به محض خارج شدن از نقطه ای که قبلاً آنجا بودیم، خمپاره ای افتاد و منفجر شد و ما جان سالم به در بردیم.
ثبت دیدگاه