عشق به جهاد 1
به روایت از یوسف علی حسن زاده : یک روز به اتفاق برادرم فرهاد به مسافرت رفته بودم. ایشان به من گفت براد جان دلم برای جبهه و رزمنده ها تنگ شده است و قصد دارم بعد از این مسافرت به جبهه بروم. اشک در چشمانم حلقه زد. فرهاد گفت: برادر جان ناراحت نباش من برای خدا به جبهه می روم و اگر این دفعه رفتم و برنگشتم ناراحت نباشید.
ثبت دیدگاه