لباس ساده بسیج
به نقل از همرزم شهید: عملیات والفجر مقّدماتی بود. من مسئول حمام بودم، مصطفی کنارم آمد و گفت: «امروز آمدهام تا به شما سری بزنم.» از دیدنش خیلی خوشحال شدم. همیشه برایم همچون برادری دلسوز و مهربان بود. شروع کردیم به گپ زدن با هم. میگفت: «چند روزی است که مسئلهای فکر مرا مشغول کرده است.» ظاهراً پیشنهاد شده بود که به ستاد کربلا برود. با وجود آشنایی که با ساز و کار جنگ داشتم، گفتم: «به نظر من خیلی هم خوب است. میتوانی آنجا به عنوان مسئول خدمت کنی.» همان لحظه بود که دیدم چهرهاش درهم رفت. با ناراحتی گفت که من از اول قسم خوردهام و از خدا هم خواستهام که تا زمان حیات، یک بسیجی باشم و لباس ساده بسیجی را از تن بیرون نکنم. با وجود علاقهای که به سپاه داشت، هرگز به دنبال پست و مقام نبود. در آن لحظات انگار در مقابلم روح بزرگی را میدیدم که دنیا در مقابلش ذرهای بیش نبود. او رضایت خدا را در خدمت بیشتر به مردم جستجو میکرد.
ثبت دیدگاه