آخرين وداع با خانواده
راوی علی اکبر گرمه ای: در خانه نشسته و مشغول خوردن میوه بودیم که زنگ خانه به صدا در آمد یک نفر از طرف سپاه آمده بود و از پدرم می خواست که برای رفتن به جبهه آماده شود. چون هنوز پدرم تازه از جبهه برگشته بود از رفتن مجدد پدر به جبهه بسیار نارحت شدم و گریه کردم. در صورتی که هیچگاه موقع رفتن پدر به جبهه گریه نمی کردم ولی گویی به من الهام شده بود که این آخرین دیدار من با او خواهد بود.
ثبت دیدگاه