شناسه: 218452

حجب و حیا

یک روز دامادم آقای رثایی به منزل ما آمدند و می خواستند به من مطلبی را بگویند ولی ظاهراً خجالت می کشیدند من به ایشان گفتم : چیه ؟ خوب بگویید من هم مثل مادرشما هستم و شما هم مانند اولاد من هستند بعد ایشان گفت : می خواهم یک میز برای جبهه درست کنم چهارصد تومان پول لازم دارم من رفتم و سریع برای ایشان بیشتر از جهارصد تومان آوردم ولی ایشان همه پول را قبول نکردند و فقط چهارصد تومان از پولها را برداشتند وخداحافظی کردند و رفتند .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه