ریا
به نقل از مادرشهید:هفده ساله بود می دیدم تا دیر وقت بیدار است پاسی از نیمه شب میگذشت و صدای زمزمه های مناجاتش هنوز به گوش میرسید.
گاهی به داخل اتاق سرک میکشیدم، در حال خواندن نماز شب بود و زمزمههایی که با خدایش داشت. وقتی میپرسیدم چکار میکردی تا آخر شب بیدار بودی؟
_امتحان میخوندم.
_چی میگی مادر! من که دیدم داشتی نماز شب میخوندی.
_ مادر جون دیگه نگو!! ریا میشه.
ثبت دیدگاه