نگرانی دختر
کار اداری داشتند رفت دنبالش تا با هم بروند. روح الله که سوار موتور شد دخترش دوید به سمتشان و صدا زد:«عمو! عمو! بابام را کجا میبری؟»
مشایخی برگشت و نگاهش کرد.
-عمو قول میدی بابام را برگردونی؟
روح الله پیاده شد. دخترش را در آغوش گرفت و نوازشش کرد و گفت:«باباجون من زود بر می گردم.»
چند روز بیشتر به اعزامش نمانده بود و زینب نگران از نبودن های بابا بود.
ثبت دیدگاه