دغدغه یک دوست
به نقل از همسر موسی جمشیدیان:سال 1394 بود که رفتیم مشهد مقدس. روز اول اقامتمان بود که خبر شهادت علیرضا نوری را به موسی دادند. نشست روی پله، سرش را تکیه داد به دیوار و شروع به گریه کرد. تا به حال ندیده بودم موسی اینگونه گریه کند. خیلی ترسیدم.
پرسیدم: «چه شده است؟»
گفت: «علیرضا شهید شده است.»
مدام نگران خانواده علیرضا بود و میگفت: «که حالا آنها چه کار میکند؟»
ثبت دیدگاه