خبر شهادت
راوی فاطمه میری : به همراه خواهر کوچکترم از پارک می آمدیم که دیدم درب خانه ی ما پارچه ی سیاهی نصب کرده اند وارد خانه شدیم دیدیم همه گریه می کنند و خیلی خانه شلوغ است مادرم به شدت به سر و سینه اش می زد ما هم با دیدن این صحنه شروع به گریه کردیم من چون بچه بودم و خیلی بی تابی می کردم برای این که ما ساکت شویم می گفتند او اسیر شده است و ما هم باور کردیم.
ثبت دیدگاه