شناسه: 63546

تقيد به نماز

راوی محسن رجایی : در منطقه عملیاتی بیت المقدس 2 مستقر بودیم. یک روز صبح که برادر موسوی برای نماز صبح بیدار شده و آستینهایش را بالا زده و وضو گرفته بود، می خواست مرا هم برای نماز بیدار کند. گفتم: حاجی ولم کن، یک کم دیگر بخوابم بعد بلند می شوم. پتو را از روی من برداشت و دستانش را روی صورتم گذاشت. دستانش سرد بود و صورتم حسابی سرد شد. بعد صورتش را روی صورتم گذاشت و گفت: بلند شو دیگر چیزی نگفت: برادر موسوی با این رفتارش می خواست به من بفهماند که اینجا سرما معنی ندارد وجای خوابیدن نیست.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه