زيرکي و هوشمندي
راوی حسین مرادی: عملیات مهران )والفجر 3) قرار بود آغاز شود یکى از هدفهایى که قرار بود گرفته شود کله قند بود این سرى که من به جبهه اعزام شدم توفیق پیدا نکردم در گردان عبدالله تیپ 18 جوادالائمه باشم معرفى شدم به گردان جبار تیپ امام صادق علیه السلام بین مهران و ایلام قرارگاهى زده بودند به نام قرارگاه بدر و نیروها آنجا مستقر بودند یادم است قبل از عملیات فخرالدین حجازى دعوت شده بودند براى سخنرانى در زمان سخنرانى ایشان محمدرضا ارفعى کنار من نشسته بود یادم است صحبت از زمان حضرت ابراهیم علیه السلام و زمان ابرهه مىکرد که مىخواست خانه خدا را خراب کند مىگفت خداوند ابابیل را فرستاد ابابیلها سلاحى بنام سجّیل داشتند که آنها را بر سر دشمنان فرود مىآوردند و لشکر فیل سوار ابرهه نابود کردند آقاى اربعى مىگفت منظورش شماها هستى شما ابابیل هستید و سجیل شما اسلحه و آرپى جى شما است ما گفتیم نه ما عددى نیستیم بعد یکى از برادرها بود تقلید صداى حجازى را مىکرد آقاى ارفعى به ایشان مىگفت این کار را نکن شاید ایشان راضى نباشد. من آنجا به ارفعى که معمولا ارفع مىگفتم: پرسیدم چگونه مىبینى عملیات را گفت فقط دعا کن که کله قندى را بتوانیم بگیریم و سریع سقوط کند گفتم انشاءا... پرسیدم مىشود یک کارى بکنى ما از گردان جبار بیائیم پهلوى شما گفت این کار دست خود شما است دست مخابرات است و در ادامه گفت همهى مان در یک ردیف و خط هستیم بالاخره شب عملیات فرا رسید و بچههاى گردان عبدا... به کله قند زدند و ما هم یادم است ارتفاعى بود آنجا وارد عمل شدیم که به لطف خدا تمام گردانها با موفقیت عملیاتشان را انجام دادند در آن عملیات فرمانده تیپ ابوالفضل رفیعى بود و جانشین حاج رمضانعلى عامل آقاى ارفعى در آن عملیات مجروخ شدند و ادامه عملیات مسئولیت تیپ به عهده عامل بود چون من نزدیک سنگر ایشان بودم اجازه گرفتم تا طرف کله قندى برویم ایشان گفتند همین طور که مىروى چند تا اسیر هم که گرفته بودیم گفتند اینها را تحویل قرارگاه بده. اسیرها را تحویل دادیم و رفتیم طرف کله قندى چون خیلى تعریف مىکردند که سنگرهاى عجیبى زدهاند بیشتر فرماندهان عراقى هم برعکس در همین نقطه جمع شده بودند وقتى رفتیم برخورد کردم به ارفعى پرسیدم ارفعى چکار مىکنى به من گفت: هیچى. دیدم دارد مىخندد -همیشه یک حالت بشاش داشت و یک خنده خیلى ملیحى توى لبهاى این بود- گفت یکى از برادرها اسیر شده بود و به لطف خدا دوباره آمد او گفت مىدانى چکار مىکرد؟ گفتم نه، گفت نارنجک را توى دهن عراقى کرده و عراقى را هل داده و نارنجک توى دهنش منفجر شده بعد من خندیدم و گفتم آقاى ارفعى جریان چیه؟ قدرت بدنى خیلى بالایى داشت یک پارتیزان به تمامعیار بود یک چریک بود بعد گفتم چه طورى این کار را انجام دادى؟ یادم است گردن مرا گرفت در حالى که سرم به سمت اسمان بود یک نارنجک را درآورد و گفت اینجورى انداختم توى دهنش گفتم دهنش را چگونه باز کردى؟ دیدم فکم را فشار داد گفتم نه بابا هر کس باشد زیر قدرت دست ایشان دهنش باز مىشود بعد جنازهى عراقى را به من نشان داد یکى از فرماندههاى عراقى بود که قصد فرار داشته است وقتى این شجاعتها را مى دیدم روحیهى عجیبى مىگرفتم یادم است در این عملیات هم ارفعى مجروح شد.
ثبت دیدگاه