شناسه: 63809

عشق به جهاد

راوی بی بی بتول نعیمی: یک روز یک سپاهى آمد در خانه‏ى ما و گفتند شما اجازه مى‏دهید آقا رضا جبهه بیاید گفتم: نه اگر بخواهد جبهه برود اجازه نمى‏دهم اگر همین جا در سپاه مى‏خواهد خدمت کند اشکالى ندارد گفتند خیلى خوب دیگر آن فرد گفت رضا شما باشید همین جا ایشان اجازه گرفتند و رفتند رضا هم رفت و صبح زود آمد چمدانش را برداشت گفتم مادر رضا کجا مى‏روى؟ گفت مى‏خواهم بروم مانور نگفت جبهه مى‏روم گفتم مادر هنوز زود است تو بروى تو تازه وارد شدى گفت نه دیگر مى‏روم و ایشان رفت من مى‏دویدم این همسایه مى‏دوید گفت بیایید مادرتان ناراحت است اما ایشان دوید و رفت من دنبال سرش رفتم رفتم همان جایى که سپاهى‏ها قرار بود اعزام شوند دیدم ساکش را گذاشته اما خودش نیست رفتم پرسیدم این بچه‏ى من کجا رفت گفت رفت جبهه حسن آقا گفت چرا ساکش را نبرده است دیگر رفت جبهه و به ما گفت مى‏روم مانور از وقتى رفت شب و روز گریه مى‏کردم ناراحت بودم از همسایه‏هامان که جبهه مى‏رفتند مى‏رفتم از این‏ها مى‏پرسیدم آقا رضا را دیدیدى گفتند بله تو جبهه دیده‏ایم مى‏گفتم به ایشان بگویید بیائید دلمان برایش تنگ شده است اینها مى‏گفتند خیلى خوب. سلام مى‏رسانیم و سفارش شما را مى‏کنیم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه