شناسه: 63846

عشق به جهاد

یکی از دوستانش تعریف می کرد او را سوار ماشین کردم تا به ترمینال برساند که از آنجا عازم جبهه شدم در بین راه سعی کردم او را از رفتن منصرف کنم لذا با یاد آوری مسئولیتهایش در قبال خانواده تزلزلی در وی ایجاد کردم . لحظه ای درنگ کردم و سپس گفت ماشین را نگهدار می خواهم بقیه راه را پیاده بروم چون شما نزدیک بود من را از رفتن به جبهه باز دارم .

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه