خاطره شماره 6 - شهید حسن آقاسی زاده شعرباف
مادرشهيد: دستور نمي داد نمي خواست به کسي ظلم بشود ؛ داخل خانه تابع نظم بود ، مثلا اگر چاي مي خواست سعي مي کرد خودش بريزد ، به خواهرش دستور نمي داد حتي وقتي هم که بزرگ شد همين طور بود .
سر سفره موقع ناهار با خانمش نشسته بوديم يک مرتبه بلند مي شد ، مي گفتم : مادر کجا ؟
مي گفت الان بر مي گردم .
وقتي بر مي گشت ، دو تا پياز دستش بود و مي نشست .
مي گفتم چرا به بقيه نگفتي ؟
مي گفت : اشکالي ندارد من بروم بهتر است ، کسي اذيت نمي شود .
ثبت دیدگاه