شناسه: 65212

عشق به ائمه اطهار

راوی محمد حسن نظر نژاد : یک شبی در منطقه ی شلمچه کنار نهرخین به اتفاق نظر نژاد در چادرهایی که سنگرهای ما بود نشسته بودیم من به ایشان زیاد فشار آوردم و گفتم: حاجی برایم بگو در مکه چه یافتی ـ از مکه که برگشته بود خیلی تغییر کرده بودـ ایشان امتناع می کردند و چیزی نمی گفتند وقتی اصرار زیاد مرا دید گفت به همین قرآنی که داریم تلاوت می کنیم ـ آن موقع دو نفری داشتیم قرآن می خواندیم ـ قسم بخور تا وقتی من زنده هستم چیزی نگویی گفتم قسم می خورم و قسم خوردم یک دفعه دیدم اشک از چشمانش جاری شد پرسیدم چی شده است؟ گفت: روز عرفه در صحرای عرفات من کنار تپه ی عرفات نشسته بودم یک دفعه دیدم امام حسین دارد دعای عرفه می خواند و من با تمام وجود صدای امام را گوش می کردم من یکدفعه تکان خوردم و حالت خاصی به من دست داد و گفتم حاجی شاید این جوری به نظر شما رسیده است گفت: خیر علناُ صدای ایشان که دعای عرفه را می خواند می آمد و ما گوش کردیم با یک حالت خاصی این موضوع را تعریف کرد که هر دو حال کردیم و برای بار دوم به من گفت اصغر آیا روی قولی که داده ای وفادار هستی. تا زمانی هم که زنده بود این موضوع را به کسی نگفته بودم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه