شناسه: 65363

همیشه همراه؛

راوی: همسر شهید
پسر بزرگم محمدعلی به مدرسه رفته بود، به اصطلاح کلاس اولی بود اما پولی نداشتم که برایش کیف مدرسه بخرم او هم دائم بهانه می گرفت و از من کیف مدرسه می خواست. مدت زیادی از شهادت رفعت نمی گذشت یک روز سر مزارش رفتم و با او درددل کردم خیلی ناراحت بودم از اینکه مرا با آنهمه مشکلات تنها گذاشته بود از او دلخور بودم.

آن شب خواب دیدم رفعت به خانه آمده و یک مقدار پول از جیبش بیرون آورد و گفت:
«ناراحت نباش این پول را بگیر و ببر برای محمدعلی کیف بخر». فردای همان روز، آقایی با لباس سپاهی آمد جلوی درب خانه و مقداری پول به من داد و گفت:«من قبلا به برادر علیمردانی بدهکار بودم، این پول طلب ایشان از من است». پول را گرفتم اما هرچه قدر اصرار کردم که اسمش را بگوید فایده ای نداشت».

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه