شناسه: 65818

خبر شهادت

راوی محمد غلامی راد: کاش آن روز نمی آمد روزی که توی کوچه با دوستانم مشغول بازی بودیم دیدم ماشینی جلوی درب حیاطمان ایستاد یک روحانی و چند نفر از آن پیاده شدند و درب حیاطمان را زدند و پس از باز شدن درب وارد حیاط شدند من و دوستانم که به دیوار خانه تکیه داده بودیم منتظر شدیم تا این که درب حیاط باز شد و آنها خارج شدند با سرعت وارد خانه شدم و چند نفر از همسایه ها را دیدم که دور مادر بزرگم را گرفته اند پرسیدم چی شده است؟ مادربزرگم گفت: هیچی برو بازیت را بکن تا این که مادرم از مدرسه- محل کارش- برگشت از مادربزرگم پرسید چه خبر است؟ من در اتاق دیگر پشت درب گوش ایستاده بودم خبر شهادت پدرم را شنیدم با شنیدن این خبر اشکهایم بی اختیار سرازیر شد.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه