شناسه: 78018

عشق به شهادت

او هیچ وفت اینگونه گوشه گیر نشده بود به کلى عوض شده بود و دائم در فکر بود. نمازش طولانى شده بود و در ادامه نماز هایش خیلى گریه مى‏کرد یا با کسى شوخى و بحث نمى‏کرد یکى از شبها که ایشان مشغول نماز خواندن بود آرام وارد اتاق شدم اتاق تاریک بود و فقط از نور اتاق مى‏شد تا جلوى پاى خود را دید. من پشت سر شان نشستم. پس از نماز ایشان تسبیحات فاطمه زهرا )س( را مى‏خواند و زار زار گریه مى‏کرد ولى بعد هیچ وقت صدایش در نمى‏آمد فقط این ضمه جمله را به زبان آورد: اى خدا ناامیدم نکن من با امید لباس رزمى پوشیدم الان آخر جنگ است من که سر از این حرف‏ها در نمى‏آوردم فکر کردم در حین سربازى به ایشان خیلى سخت مى‏گذرد و به همین دلیل بغضم ترکید و بلند شروع به گریه کردم. وقتى که متوجه حضور من در اتاق شد خیلى سریع جا نماز را جمع کرد و با دست را پاک نمود خیلى سریع مرا به یک بازى سرگرم کرد که تمامى موضوع یادم رفت اما با این وجود همه متوجه حال عجیب او شده بودند.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه