شناسه: 78570

خواب و رویای دگران در مورد شهبد

یک روز به سپاه کاشمر رفتم تا از شهادت یا اسارت فرزندم سید عباس که مدت زیادى از بى خبرى او مى‏گذشت خبردار شوم آنها ضمن پذیرائى از من گفتند اسم ایشان در لیست شهدا نیست باید صبر کنیم تا ببینیم در آینده چه خبر مى‏شود به خانه برگشتم و بسیار ناراحت بودم رفتم خانه یکى از همسایه‏ها فرزندم آمد و گفت مادر تلفن با شما کار دارد مى‏گوید از زندان گناباد زنگ مى‏زند.گوشى را برداشتم گفت حاج خانم من از دوستان عباس هستم بالاخره اشتباهى در زندان بسر مى‏برم من محسن پسر حاج حبیب دوست عباسم سرشب است که بعد از اینکه سرم را روى بالشت مى‏گذارم عباس به خوابم مى‏آید و مى‏گوید به على آقایمان بگو با مادرم یک قرآن برایم بدست بگیرند که من دارم به کاشمر مى‏روم براى عروسى گفتم عباس جان چکار مى‏کنى؟و در کجا هستى؟ شب بعد باز هم تکرار همین خواب و امشب براى سومین بار به خوابم آمد و گفت:محسن تو که سفارشم را به جا نیاوردى چرا به مادرم نگفتى و مرا هم خیلى نصیحت کرد که دست از کارهاى خلاف بردارم من هم یک دوره قرآن برایش گرفتم و خوشحال شدم که دارد مى‏آید.یک روز به سپاه کاشمر رفتم تا از شهادت یا اسارت فرزندم سید عباس که مدت زیادى از بى خبرى او مى‏گذشت خبردار شوم آنها ضمن پذیرائى از من گفتند اسم ایشان در لیست شهدا نیست باید صبر کنیم تا ببینیم در آینده چه خبر مى‏شود به خانه برگشتم و بسیار ناراحت بودم رفتم خانه یکى از همسایه‏ها فرزندم آمد و گفت مادر تلفن با شما کار دارد مى‏گوید از زندان گناباد زنگ مى‏زند.گوشى را برداشتم گفت حاج خانم من از دوستان عباس هستم بالاخره اشتباهى در زندان بسر مى‏برم من محسن پسر حاج حبیب دوست عباسم سرشب است که بعد از اینکه سرم را روى بالشت مى‏گذارم عباس به خوابم مى‏آید و مى‏گوید به على آقایمان بگو با مادرم یک قرآن برایم بدست بگیرند که من دارم به کاشمر مى‏روم براى عروسى گفتم عباس جان چکار مى‏کنى؟و در کجا هستى؟ شب بعد باز هم تکرار همین خواب و امشب براى سومین بار به خوابم آمد و گفت:محسن تو که سفارشم را به جا نیاوردى چرا به مادرم نگفتى و مرا هم خیلى نصیحت کرد که دست از کارهاى خلاف بردارم من هم یک دوره قرآن برایش گرفتم و خوشحال شدم که دارد مى‏آید.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه