شناسه: 81092

خاطرات سياسي

یک روز در خانه ی مادرم نشسته بودم ؛ دیدم مهدی آقا درحالی که لباس هایش پرخون و سر و صورتش باند پیچی بود از درب حیاط وارد شد. گفت: با منافقین درگیر شدیم

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه