شناسه: 82602

عشق به جهاد

داوود سنش کم بود برای رفتن به جبهه خیلی تلاش می کرد. تا اینکه در اواخر جنگ چون سنش به 15 الی 16 ساله رسیده بود به ما گفت:" که من می خواهم با شما بیایم. جبهه و جنگ تمام شد چرا من را نمی برید؟" من گفتم:" شما سنتان کم است." به پدرش گفتم:" داوود ما را رها نمی کند. و تقاضا دارد یک دفعه هم که شده با ما به جبهه بیاید. حالا شما چه صلاح می دانید؟ او را ثبت نام کنیم یا نه؟" پدرش با آغوش باز گفت:" من مخالف نیستم. اسم او را برای رفتن به جبهه بنویسید. و بالاخره او هم به جبهه رفت."

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه