شناسه: 89848

یاحسین...

راوی مادرشهید:برای هیات پارچه مشکی ها را به هم دوخته بودم .از صبح نان می پختم و می فرستادم برای مراسم . حالا هم داشتم به عزاداران آب می دادم . داشتم از حال می رفتم . تُنگ آب را گذاشتم زمین و گفتم : - خسته شدم بابا ! ... بُریدم احسان خودش را رساند . مثل همیشه حرف هایش دلگرم کننده بود : - مامان ، هر وقت خواستی آب بدی دست مردم ، موقع بلند شدن بگو یا حسین ...

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه