شناسه: 91433

بیداری

به نقل از برادر شهید:وضع مالی خوبی نداشتیم با چوب‌های صندوق برای خودش قفسه کتابی درست کرده بود یک میز یک متری و یک صندلی چوبی هم گرفته بود.
باور نمی‌کردم که اینقدر به درس خواندن علاقه داشته باشد. اما یکبار، وقتی ساعت یازده، دوازده شب از خواب بیدار شدم و از پشت پنجره دیدم که لیوان آبی کنار دستش گذاشته و به صورتش آب می‌پاشد تا بیدار بماند و بتواند درس بخواند، باور کردم!

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه