عشق شهادت
راوی امان الله مسعودی: روزى براى استحمام به داخل شهر رفتیم و این برادر شهید نیز در معیت ما بود. از حمام بیرون آمدیم. در سر راهمان ایشان گل هایى را مىچیدند و به ما هدیه مىدادند و با شوخى مىگفتند ببیند بچهها من الان مدت دو سال است که در جبههام. دیگه این بار برنمى گردم. از من راضى باشید. اما ما با شوخى سر به سر همدیگر مىگذاشتیم. اما ایشان بعد از چند لحظه همه را به سکوت دعوت کرد و فرمود: خوب بچهها حالا شما مىخواهید باور بکنید یا نکنید، فرقى نمىکند اما فقط گفته باشم. یکى از بچههائى که بیشتر ایام در جبهه بود. گفت: اى بابا تو از این حرفها بیشتر چیزى ندارى؟ من و تو اینجائى هستیم و لیاقت شهید شدن را نداریم که ایشان در جواب گفتند: هر چند درست است که مىگویند بادمجان بم آفت ندارد یا این بار فرق مىکند. من دیگر باید بروم. در همان حال انگشترى خویش را از دست درآورده، به برادرم دادندو گفتند: یادگار پیش شما باشد اما به شرط اینکه برایم دو رکعت نماز بگذارى. برادرم نیز با شوخى انگشتر را گرفتند و گفتند: تو انگشترى را به من بده، برایت هزار رکعت نماز مىخوانم. خب دیگر جمع دوستانه برادران رزمنده و صحبتهایشان بیشتر از این قبیل احادیث بود. خلاصه اینکه ایشان حرفهایشان را گفتند و با تک تک ما اتمام حجت کردند.«
ثبت دیدگاه