خاطرات ورزشي
راوی حسین حمیدی : چند روزى از حضور ما در افغانستان مىگذشت و بدلیل کم تحرکى مقدارى چاق شده بودیم. یک روز سردار ناصرى به من گفت: فلانى، ما داریم چاق مىشویم، چکار کنیم؟ گفتم: حاجى برنامه ورزش مىگذاریم و هر روز ورزش مىکنیم. یک میز پینگ پنگ تهیه کردیم و به اتفاق ایشان روزها چند دقیقهاى بازرسى کردیم. چون سردار با این بازى آشنایى نداشت .و کار نکرده بود خیلى علاقه به این ورزش از خودش نشان نمىداد. تا این که یک روز گفت: من این ورزش رادوست ندارم و از ما درخواست یک جفت کفش ورزشى کرد. ما یک جفت کفش ورزشى براى ایشان تهیه کردیم و روزانه چند دقیقه را در محوطه مهمان سرایى که مستقر بودیم مىدوید. هنگام دویدن لباس هایش را در مىآورد و با زیرپوش و شلوار مىدوید. یک آهویى هم در مهمان سرا داشتیم که با سردار آشنا شده و به دنبال ایشان مىدوید. افغانىها هم با دیدن این صحنه به تماشا مىنشستند. به محض این که حاجى خسته مىشد و مىنشست، آهو هم مىآمد و از سر و کله حاجى بالا مىرفت. یک روز سردار ناصرى به من گفت: فلانى، با کفش دویدن برایم مشکل است و از این به بعد مىخواهم بدون کفش بدوم. یک روز یک قسمتى از زمین مهمانسرا بر اثر ریختن گازوئیل لغزنده شده بود. حاجى وقتى مىدوید با برخورد به این محیط لغزنده نقش بر زمین شد. آهو هم که پشت سر حاجى مىدوید نتوانست خودش را کنترل کند و روى بدن حاجى افتاد. نزدیک حاجى رفته و پرسیدم چه شده است؟ گفت: زمین لغزنده بود افتادم. با توجه به این که فهمید چه کسى گازوئیلها را ریخته اما هیچگونه برخوردى با او نکرد.
ثبت دیدگاه