عشق شهادت
راوی یعقوب مرتضوی : روزى در منزل سردار ناصرى نشسته بودم. یک لحظه احساس کردم که ایشان از درد رنج مىبرد. از شهید و شهادت سخن به میان آورد و گفت: من آرزو داشتم که در جبهههاى نبرد حق علیه صدام به شهادت برسم اما این توفیق نصیب من نشد. پرسیدم علت درد و ناراحتى شما چیست؟ گفت: در جبهه ترکش هایى به بدن من اصابت کرده که هنوز آنها را خارج نکردهام ، وجود این ترکشها در بدن من گاهى من را رنج مىدهد. گفتم: الحمدلله در ایران امکانات پزشکى زیاد است بروید تا ترکشها را از بدن شما خارج کنند. سردار ناصرى درجواب من گفت: چون به فیض شهادت نرسیدهام، بنا دارم این ترکشها را در بدنم تا جایى که ضرر نداشته باشد نگه دارم. هر وقت پزشک تشخیص داد که براى سلامتى مضر است آنها را از بدن خارج مىکنم.
ثبت دیدگاه