شناسه: 98910

ایوب نظری راننده کامیون بودم . باز هم چرخ ها را...

ایوب نظری راننده کامیون بودم . باز هم چرخ ها را باز کرده بودم و می خواستم بلبرینگ ها را گریس کاری کنم . بعد از این که کارم تمام شد دست بردم زیر چرخ که آن را از زمین بلند کنم و سرجایش قرار بدهم ولی نتوانستم . دیسک کمر خیلی اذیت ام می کرد. یک دفعه دیدم چرخ از جایش بلند شد . ایوب بود . مثل همیشه خودش را رساند و نگذاشت تنها باشم.

مطالب پیشنهادی

ثبت دیدگاه